|
obour
|
باید اعتراف کنم
من نیز گاهی به ستارگان آسمان نگاه کرده ام
دزدانه !
نه به تمامیشان
تنها به آنانی که شبیه ترند به چشمان تو... .
Sil baştan başlamak gerek bazen
از سر پاک کن، شروعی دوباره باید
Hayatı sıfırlamak
زندگی را از نو صفر کردن
Sil baştan sevmek gerek bazen
Herşeyi unutmak
از سر پاک کن، عشقی دوباره باید
همه چیز را فراموشی سپردن
چونانت دوست ميدارم
كه گر روزي فراغ افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم

سر رسید
دفتر روز است، نه شب
عشق
سودای شبانه است
که دراز است و قلندر پیدا
جان به جان آفرین تسلیم نمیشود
گویی بازگشت همه به سوی او نیست
آه که اینطور
.
.
دست به قنداق نمی رود
تفنگ غلاف می شود
جهان اصلا نمی چرخد
راه هم نمی رود
روز به شب نمی نشیند
آه که اینطور
.
.
بهرام گور
از پله بالا نمیرود
آهو به دست هیچ کس آرام نیست
غزل در کوچه روانه نیست
آه که اینطور
.
معشوق همیشه پابرجاست
تکرار نمی شود همه چیز
آه که اینطور
.
.
شب وصل قبل از تولد نیست
عقل نیست یک لاستیک فرسوده
گیرکرده در گل و لای
مغز نیست
یک مخابرات متروکه
.
آه
پس که اینطور
.
.
.

the bluest flower
I ran into a stranger as he passed by "oh excuse me please" He said "Please excuse me too, I wasn't watching for you."
امروز به عابر پیاده ای برخورد کردم. - ببخشید. - لطفا شما ببخشید. من شما را ندیدم...
We were very polite, this stranger and I.
آن عابر پیاده و من بسیار مودب و مهربان بودیم.
We went on our way and we said good-bye.
هر کدام راه خود را پیش گرفته و خداحافظی کردیم.
Later that day, cooking the evening meal, My son stood beside me very still.
بعد از آن روز در حالی که نهار را درست می کردم پسرم به آرامی کنارم ایستاد.
When I turned, I nearly knocked him down.
وقتی که برگشتم نزدیک بود آسیب بزنم.
"Move out of the way," I said with a frown.
- از اینجا دور شو ! این را با عصبانیت فریاد زدم.
He walked away, his little heart broken.
او رفت اما دل کوچکش شکست.
I didn't realize how harshly I'd spoken.
من نفهمیدم که چقدر با عصبانیت صحبت کردم.
While I lay awake in bed, God's still small voice came to me and said, "While dealing with a stranger common courtesy you use, but the family you love, you seem to abuse. Go and look on the kitchen floor, you'll find some flowers there by the door. Those are the flowers he brought for you.
هنگام خواب در رختخواب، صدای کوچکی از طرف خداوند آمد و گفت: - هنگامی که با آن عابر برخورد کردی محترمانه برخورد کردی اما با خانواده ای که دوستش داری نامهربان بودی. برو و کف آشپزخانه را ببین. آنجا، تعدادی گل نزدیک در خواهی یافت. آنها گل های هستند که پسرت برای تو چیده بود.
He picked them himself: pink, yellow and blue. He stood very quietly not to spoil the surprise; you never saw the tears that filled his little eyes.
او آن ها را خودش چیده بود:گل های صورتی، زرد و آبی. او ساکت ایستاده بود که تو را غافلگیر کند. تو هرگز اشک هایی را که از چشمان کوچکش ریخت ندیدی.
By this time, I felt very small, and now my tears began to fall. I quietly went and knelt by his bed.
اینبار من احساس حقارت کردم و حالا اشک های من شروع به بارش کرد.
"Wake up, little one, wake up," I said "Are these the flowers you picked for me?
- بیدار شو کوچولوی من! بیدار شو اینها همان گل هایی هستند که تو برای من چیدی؟
He smiled," I found' em, out by the tree. I picked' em because they're pretty like you. I knew you'd like' em, especially the blue."
او خندید و گفت: من انها را بیرون کنار درخت پیدا کردم. آن ها را چیدم چون مثل تو زیبا هستند. می دانستم که از آن ها خوشت می آید مخصوصا گل آبی را...
I
said," Son, I'm very sorry for the way I ached today, I shouldn't have
yelled at you that way." He said," Oh, Mom, that's okay. I love you any
way." I said," Son, I love you too, and I do like the flowers,
especially the blue."
من گفتم
-پسرم، متاسفم که آن رفتار را با تو داشتم. نبایستی آنگونه با تو برخورد می کردم.
او گفت
- آه مادرم، طوری نیست. من در هر حال تو را دوست دارم
من گفتم: - پسرکم، من هم تو را دوست دارم ، و گل ها را نیز دوست دارم، مخصوصا گل آبی را!
مرغ شیدا، بیا بیا !! / شاهد ناله ی حزینم شو
با نوایی به روز و شب / همصدای دل غمینم شو
ای صبا گر شنیده ای / راز قلب شکسته ام امشب
با پیامی به او رسان / همصدای دل حزینم شو
لحظه ای آسمان تو بنگر، چهره ی ارغوانیم /
با غم عشق او خزان شد، نوبهار جوانيم /

امروز، دیروز نیست ...
باری این سرچشمه تمامی فاجعه هاست
روزی می آید، روزی می رود
ده سالگی تنها این عیب را داشت
که دیگر نمی شد نه ساله شد
